تبليغاتX
پله پله تا خدا

پله پله تا خدا

برگشتم

سلام  سلام

برگشتم با اینکه گفته بودم بر نمیگردم تا ادم نشم

یا ادم شدم و خودم خبر ندارم  یا ....

حالا مهم نیست این اینترنت لعنتی واقعا عین مواد مخدر اعتیاد اوره یا نمی تونی ترکش کنی یا اگه کردی چند بار بهش برمیگردی

حالا که برگشتم می دونم شما هم خیلی خوشحالید

همون مطالبو اگه خدا بخواد ادامه می دم  با یه فرق اینکه همیشه اون مطالب نیست از بچه مثبت بازی بیام بیرون!!! تو این مدت هم که وبلاگ پاک شده بود یه عزیزی زحمت کشیده بودو اونو دوباره فعال کرد تا ازش .........نشه نه که خیلی معروف بود!!!!!

راستی اونایی که می خواستند بدونند :من اخر دانشگاه قبول شدم اونم پزشکی از نوع دانشگاه تهران!!!

اوضاع اینجا بدک نیست تنها مشکل من اینه که ادمای  خرخونو زیاد نمی تونم تحمل کنم و چقدر وحشتناکه شبو روزت با ادمهای.... باشه

تو خوابگاهم ترجیح میدادم اقوام گرامی را اذیت نکنم

هرروز من باید ۷۰ تا پله رو چندبار بالا پایین برم تا هشت سال بخواد اینطوری باشه پدرم درمیاد!!

چقدر من از این جور زندگی  تو خوابگاه بدم میومد نمی دونستم یه روز سرم میاد حالا که چاره ای نیست منم دارم میسازم باهاش دیگه

هم اتاقی هایی از  خطه شیراز چه شود!!!

بی خیال اینا خودتون چطورید؟ خوبید؟

این ساعت بیوشیمی داشتیم تشکیل نشد بگم این ارسطو (نماینده کلاس)چی بشه که اصلا اطلاع رسانی بلد نیست این همه راه کوبیدیم اومدیم اینجا کلاس نداریم!!

راستی امروز واسه اولین بار از خوابگاه تا دانشگاه پیاده اومدیم ۴۵ دقیقه طول کشید ولی هوا خیلی خوب بود

یه چیز دیگه:یکی از دوستام بود از مهد کودک تا حالا باهمیم از مدرسه ما تنها کسانی که دانشگاه تهران قبول شدند ما دوتا بودیم روز ثبت نام همدیگرو دیدیدم داشتیم شاخ درمیوردیم  باز تو هم؟؟؟؟

خیلی با هم رابطه نداشتیم ولی الان که تو خوابگاهم با همیم رابطمون خیلی زیاد شده  نمیدونم ۱۳ساله که با همیم خدا به خیر کنه نمیدونم تا کجا قراره با هم بمونیم

اووووووووووووانقدر حرف دارم که بزنم دارم میترکم از بس حرف نزدم

تازه امروز باید تنها برم شهرمونحوصله تنهایی رو ندارمجسد هم فردا پیچانده میشود!!!!

میدونم دلتون خیلی تنگ شده بود عین من ولی صبر کنید بقیه حرفام بعدا

فعلا در پناه الله

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:52  توسط زکیه  |